حضور استاد علی اکبر رائفی پور در دانشگاه زابل

جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه زابل قصد دارد برای اولین بار همایشی را با موضوع مدافعان حریم ولایت (خطر وهابیت و جریانهای تکفیری برای اسلام، مسلمین وجهان بشریت) با سخنرانی استاد علی اکبر رائفی پور برگزار نماید. 

داستان دهکده

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»

از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.

خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. (بعداً شنیدیم که همان روز، کدخدا دم گوش میرآب گفته: «این اول کارشان است. فردا همین فرفره می‌شود روروک و پس فردا چرخ چاه.» بیشتر موتورپمپ‌های آب ده، مال کدخدا بود.)

عمو محمد که صدایمان کرد، فهمیدیم کار از کار گذشته. فرفره را برداشت و گذاشت داخل گنجه. درش را قفل کرد و کلیدش را داد دست بچه‌های کدخدا. که خیالشان راحت باشد از نبودن فرفره.
رفتیم پیش بابابزرگ با لب و لوچه آویزان. فهمید گرفتگی حالمان را. عموها را صدا زد. به عمو محمد گفت: «خودت کلید را دست کدخدا دادی و خودت پس می‌گیری.» 

عمو محمد مرد این حرفها نبود. همه‌مان می‌دانستیم. بابابزرگ گفت: «بروید و قفل گنجه را بشکنید.» عمو محمود گفت: «کی برایتان فرفره خرید؟ کدخدا؟!» گفتیم: «نه عمو جان! خودتان که می‌دانید، خودمان ساختیم!» گفت: «دیگر بلد نیستید بسازید؟» گفتیم: «چرا!» گفت: «بهترش را بسازید.» و رفت در خانه کدخدا به داد و بیداد. صدای بگومگویشان ده را برداشت. این وسط ما، قفل گنجه را شکستیم و بهترش را ساختیم.

بچه‌های کدخدا فهمیدند. کدخدا گر گرفت. داد زد: «یا فرفره یا حق آب!» و به میرآب گفت که آب را روی زمینهای همه‌مان ببندد. کار سخت شد. عموها از هزار راه ندیده و نشنیده، آب می‌آوردند سر زمین. که کشتمان از بی‌آبی نسوزد. 

مسعود را گرفتند و کتک زدند. زورمان آمد. مجید به تلافی‌اش، روروک ساخت. کدخدا گفت که گندم و تخم‌مرغ هم ازمان نخرند. مجید و مصطفی را هم گرفتند و زدند. صدای عمو محمود، هنوز بلند بود اما گوشه و کنایه‌ها شروع شد. 

عمو حسن جمعمان کرد و گفت: «این جور نمی‌شود. هم فرفره شما باید بچرخد و هم زندگی ما.» از بابابزرگ رخصت گرفت و قرار شد برود و با خود کدخدا حرف بزند. وقتی که برگشت، خوشحال بود. 

گفت: «قرار شده روروک را خراب کنیم اما فرفره دستمان باشد. آنها هم تخم‌مرغمان را بخرند و هم کمی آب بدهند.» بابابزرگ گفت: «کدخدا سر حرفش نمی‌ماند.» عمو حسن گفت: «قول داده که بماند. ما فرزندان شماییم. حواسمان هست!»

بچه‌های کدخدا آمدند و روروک را، جلوی چشمهای خیس ما، خراب کردند. عموحسن آمد و فرفره را گذاشت پیش دستمان و رفت که با کدخدا قرار و مدار بگذارد. دل و دماغی نداشتیم برای چرخاندن فرفره. مهدی گفت: «وقت زانو بغل کردن نیست. باید چرخ چاه بسازیم. کدخدا از امروز ما می‌ترسید نه دیروز فرفره و روروک ساختن‌مان.» بابابزرگ لبخند زد.

عمو حسن هر روز با کدخدا کلنجار می‌رفت. یک روز خوشحال بود و یک روز از نامردی کدخدا می‌گفت. ما می‌شنیدیم و بهش «خدا قوت» می‌گفتیم. بچه‌ها داشتند بالای پشت بام یواشکی چرخ چاه می‌ساختند.

 محمد سرشار

راننده‌تاکسی درباره رابطه‌با امریکا صاحب‌نظراست امادرهسته‌ای نه!

راننده‌تاکسی درباره رابطه‌با امریکا صاحب‌نظراست امادرهسته‌ای نه!به گزارش جهان، رجا نوشت: این استاندارد دوگانه البته مختص نهضت آزادی نبود بلکه در جای جای تاریخ بعد از پیروزی انقلاب همواره نیروهای لیبرال، اصلاح طلب و مدعی توجه به رای و نظر مردم در عمل هر جا که نظر مردم مطابق با خواست آنها بوده، از آن به عنوان یک سپر برای حذف مخالفان استفاده کرده اند و هر کجا نیز که نظر مردم مخالف با میل و خواست آنان بوده است، با تحقیر و حتی شورش علیه آن، در تلاش برای اثبات میل شخصی و گروهی خود به جای آرای ملت بوده اند و بهترین شاهد مثال برای این ادعا را می توان در فتنه سال ۸۸ مشاهده کرد که جریان شکست خورده در انتخابات نه تنها حاضر به پذیرش رای اکثریت ملت نگردید بلکه با لشکرکشی حیابانی درصدد وتوی رای مردم و تحمیل خواسته غیر منطقی خود بود.

اما این داستان ظاهرا سر پایان ندارد و در آخرین مورد اظهارات ضد و نقیض مقامات ارشد دولت جدید نیز نشان می دهد توجه به رای مردم تنها یک صحبت تزیینی است که هر آنجا که در برگیرنده خواسته های آنان باشد، با صدای بلند فریاد زده می شود و هر آنجا نیز که نظر مردم تطابقی با خواسته های دولتمردان نداشته باشد، با زبان تحقیر روبرو می شود.

به عنوان مثال در حالی که رییس جمهور در ۱۰ مهر ۱۳۹۲ در جمع خبرنگاران در پاستور از دستور خود برای نظرسنجی از مردم درباره مذاکره با امریکا سخن گفته بود، ۷۱ روز بعد محمود سریع القلم محمود سریع القلم مشاور ارشد و مغز مفتکر دولت تدبیر و امید در گفتگو با یکی از روزنامه های اصلاح طلبان با تحقیر همان مردم گفته است:

«صدا و سیمای ما هم متاسفانه به این جریان کمک می‌کند. از یک لبوفروش یا راننده تاکسی که تمام روز را سرگرم حل مشکلات معیشتی‌اش است، درباره جریان هسته‌ای نظرخواهی می‌کند. بنابراین صدا و سیما اصالتا یک نهاد پوپولیستی است.»

این اظهارات به خوبی نشانگر نوع نگاه این جریان به مردمی است که چند ماه قبل در ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ با حضور در پای صندوق های رای، حسن روحانی را به عنوان رییس جمهور جدید انتخاب کرده اند، در واقع باید از آقای سریع القلم پرسید چگونه همان رانندگان تاکسی، لبو فروش ها و ... که امروز مورد تحقیر شما قرار گرفته و نباید درباره موضوع هسته ای اظهار نظر کنند چند ماه قبل باید رییس جمهور منتخب خود را انتخاب می کردند و چگونه است که باز همان مردم به فاصله چند ماه بعد از انتخابات باز باید درباره مذاکره یا عدم مذاکره با امریکا نظر بدهند اما زمانی که پای توافقات هسته ای به میان می آید و ممکن است نظری مخالف آنچه که دولتمردان تصور می کنند داشته باشند، با زبانی تحقیر آمیز و از بالا به پایین، بگونه ای توصیف می شوند که گویی هیچ فهمی از تحولات کلان کشور ندارند؟

گفتنی است تحولات ۳۵ ساله تاریخ بعد از انقلاب به خوبی نشان داده است که برخلاف نگاه های روشنفکرانه، از بالا به پایین و تحقیرآمیز به توده های مردم، همین مردم که بخش زیادی از آنها را هم رانندگان تاکسی، کارگران، لبوفروشان، کسبه، کارمندان و ... تشکیل می دهند فهم درست تر و عمیق تری از واقعیات و عرصه سیاسی- اجتماعی کشور داشتند بگونه ای که در طول ۸ سال جنگ تحمیلی نیز زمانی که همین مردم مشغول جنگ با دشمن و تقدیم جان خود بودند، همزمان سریع القلم ها در پی ادامه تحصیل برای کسب مدرک و تبدیل شدن به «دکتر»، «مهندس» و «حقوقدان» بودند.